حسن بن محمد بن حسن اشعرى قمى ( مترجم : تاج الدين حسن بن بهاء الدين قمي )

229

تاريخ قم ( طبع مرعشى ) ( فارسى )

بود ، پسر خود بيژن را گفت : اى پسرك من ، سخن و كفتار ملك شنيدى ، اينجا بباش ، و اين آب را بكشاى . راوى كويد كه : در آن روزگار هيچ مردى قوىتر و داناتر ، و بعلم شنا و استادتر از بيژن نبود ، پس بيژن از پذر و ملك باز پس استاد ، و آنجا بماند ، و دو خيك را بباد پر كرد ، و درهم بست ، و بر آن بنشست « 1 » ، و در آن دريا رفت و تا بميان آب برفت ، و كرد بر كرد آن بر مىآمد ، و شناو مىكرد ، تا آنكاه كه جاى كشودن آب بدانست و بيافت ، پس قنّاء آن قومشانرا « 2 » بر آن بداشت ، و بكشودن آن آب امر كرد . و ثقات « 3 » و اهل اعتماد ، از وكلا و نوّاب و معماران بر سر ايشان بازداشت ، تا آن آب را بجانب ناحيت خوى « 4 » بكشادند و روان كردند ، و بعد از آن بيزن در عقب پذر و ملك بيامد ، و بذيشان پيوست ، و از آن قصّه ملك را خبر نكرد و آكاهى نداد ، تا آنكاه كه كيخسره به فراسياب ظفر يافت و او را بكشت ، و شهر او - كه معروف و مشهورست به زبان عجم بوهشت كنك - خراب كرد ، و رستم بن دستانرا و جمعى از اسپهبذه « 5 » با او آنجا بكذاشت ، و خود جون برسيد بموضعى كه آن را التويه كويند - از ناحيت خوى - بر اندرون ساوه و آبه مشرف و مطّلع شد ، پس يافت آن ناحيت را كه از آب خشك بود . پس كيخسره بيب بن جودرز را كفت : من چيزى ازين عجيب‌تر نديدم ، من اين موضع را پر آب بكذاشتم ، و اكنون خشك شده است ؟ ! بيب ملك كيخسره را كفت : ياد دارى اى ملك ، كه چون بقريهء اسيفد « 6 » رسيدى مثل

--> ( 1 ) . در نسخه چاپى : نشست . ( 2 ) . قومش : ( يا كومش ) به معناى مقنى ( لغت‌نامه دهخدا : ماده قومش ) . ( 3 ) . مردان درستكار و راستگو . ( 4 ) . مقصود خوى رازى است كه از روستاهاى جنوب رى بوده است . ( 5 ) . اسپهبذ يا اسپهبد يا سپهبد در « صحاح الفرس » آمده است : سپهسالار و سر لشكر و امير باشد . ( 6 ) . در اصل : اسبفد .